کتاب آذر بود باران می بارید

اثر مجتبی تقوی زاد از انتشارات پیدایش-بهترین داستان های کوتاه

باز همان حس پاگیرش شده. گاه می‌ترسم کنارش راحت بخسبم. دیشب تا از او خلاص شوم، هزار بار عزراییل را جلو چشم‌هام دیدم. امروز بزم زنانه، عمارت بدرالملوک بود و سفره‌ای گیپور الوان گسترده بودند. وهم حرف مردم مجابم کرد پیراهنی گیپور با آستین‌های بلند تن کنم، مبادا نگاه کسی به جای دندان‌ها بیفتد. در این فقره شاد شدم که دیدم غالب مجلس، پیراهن‌هایی با آستین بلند تن دارند. فقط پوران با پیراهن سرخ آستین کوتاهی آمده بود که هر وقت دست می‌رساند به چیزی، جای چند خون‌مردگی از آستینش بیرون می‌زد. لودگی کردم: «ای وای پوری جان، چه بلایی آمده سرت؟ چه کسی دست‌هات را سیاه کرده؟» زن‌ها خنده ترکاندند. در زبان‌درازی و وقاحت تا ندارد، گفت: «حضرت خانم هم اگر به رسم لوندی واقف بودند، مرد خانه را سرگشته می‌کردند.» زن‌ها هم که مترصد فرصت برای خندیدن... ؛


خرید کتاب آذر بود باران می بارید
جستجوی کتاب آذر بود باران می بارید در گودریدز

معرفی کتاب آذر بود باران می بارید از نگاه کاربران
کتاب های مرتبط با - کتاب آذر بود باران می بارید


 کتاب خانه قاضی و دو داستان دیگر
 کتاب به خاطر پروانه
 کتاب نامه به حاکم ناشناس
 کتاب پادشه خوبان
 کتاب پیامبر
 کتاب عموجان جانی دالر