وقتی آن شب آن یکی سرباز فرار کرد، من نشستم بالای آن پشته و به گریهزاریهای آن یکی گوش دادم. هر چند دقیقه یک تکه سنگ میانداختم کنارش و میشنیدم یکی از مارها باز نیشش میزد. نزدیکیهای نیمهشب بود که سرش پس افتاد و شنیدم کمی با مادرش حرف زد. چیزهایی به او گفت که تا به حال به او نگفته بود، اما آخرش همهچیز ساکت شد و من فهمیدم او هم تسلیم چنگال مرگ شده است. روز بعد آن یکی که در رفته بود با چند نفر با یک کامیون اتاقدار بزرگ برگشت و قبل از این که وارد چاله شوند و جسد سرباز مرده را بیرون بیاورند، بیش از چهل خشاب تیر گوزنکش جای جای چاله خالی کردند؛
خرید کتاب داستان های اوهایو
جستجوی کتاب داستان های اوهایو در گودریدز
معرفی کتاب داستان های اوهایو از نگاه کاربران
مشاهده لینک اصلی
مشاهده لینک اصلی
مشاهده لینک اصلی
مشاهده لینک اصلی
مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب داستان های اوهایو
خرید کتاب داستان های اوهایو
جستجوی کتاب داستان های اوهایو در گودریدز
مشاهده لینک اصلی
مشاهده لینک اصلی
مشاهده لینک اصلی
مشاهده لینک اصلی
مشاهده لینک اصلی