کتاب ناسور

اثر صالح ذکاوتی از انتشارات آوند دانش-بهترین داستان های کوتاه

هوا دم کرده بود و ابرها بی‌محابا توی دل‌وروده هم پیچ می‌خوردند. کرانه جاده را تا چشم کار می‌کرد موجی از گرما گرفته بود که بنی‌بشر را از آن حوالی رانده بود. سیروس حموله سبدی از میش ماهی‌های خشک‌شده‌ای را بدست گرفته بود که انگار سال‌ها از مردنشان گذشته بود. به آسمان داغی نگاه می‌کرد که خیلی بی‌دلیل داشت جنس دیگری به خود می‌گرفت. ابرها در هم می‌لولیدند و رنگشان کبود شده بود. هندیجان چند سالی بود که رنگ باران به خودش نگرفته بود. آن‌هم در همچو فصلی. سیروس حموله سوار وانت‌بار قرمزرنگی شد و تا خط جاده توی چشم جا می‌شد؛ دور شد و رفت.


خرید کتاب ناسور
جستجوی کتاب ناسور در گودریدز

معرفی کتاب ناسور از نگاه کاربران
کتاب های مرتبط با - کتاب ناسور


 کتاب خانه قاضی و دو داستان دیگر
 کتاب به خاطر پروانه
 کتاب نامه به حاکم ناشناس
 کتاب پادشه خوبان
 کتاب پیامبر
 کتاب عموجان جانی دالر