اما ما به ندرت از جنگ حرف میزديم. اگر هم حرفی به ميان میآمد، با چنان ابهام كينهتوزانهای همراه بود كه انگار مهم نبود هنگام حملات هوايی در پناهگاههای گلآلود چمباتمه زدهايم، كه پس از حملهی اجسادی را دفن كردهايم كه پوست سوختهشان پر از سوراخ و تركش بوده است، كه از گرسنگی پوست كاساوا میخورديم و شكم برآمده از سوء تغذيه كودكان را به نظاره مینشستيم. تنها چيز مهم انگار اين بود كه نجات يافته بوديم. پنداری اين بين همهی ما نجاتيافتگان جنگ بيافرا توافقی ضمنی بود؛
خرید کتاب چیزی که دور گردنت حلقه می زند
جستجوی کتاب چیزی که دور گردنت حلقه می زند در گودریدز
معرفی کتاب چیزی که دور گردنت حلقه می زند از نگاه کاربران
کتاب های مرتبط با - کتاب چیزی که دور گردنت حلقه می زند
خرید کتاب چیزی که دور گردنت حلقه می زند
جستجوی کتاب چیزی که دور گردنت حلقه می زند در گودریدز